شـــبـستـــان

وبگردی، ولگردی، شبگردی و انواع گردهای دیگر…

Archive for آوریل 2008

یک مقدار معجزه

with 26 comments

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟
دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم
معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از
کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای
آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.

پی نگار: نکته طنز این مطلب اینجا بود که داستان رو تو سایت سازمان امور اقتصاد و دارایی دیدیم! (+)

Written by شبستان

آوریل 27, 2008 at 10:33 ب.ظ

ارسال شده در اجتماعی, داستان

چرت 011: ایمان راسخ

with 12 comments

و آنگاه که از هفت قلم آرایش و دماغ سر بالا نیز مایوس شدید، به ما ایمان خواهید آورد.

* اینترنتم به فنا رفته!

Written by شبستان

آوریل 23, 2008 at 6:22 ب.ظ

ارسال شده در چرت

Tagged with ,

دیالوگ 015: گواهینامه

with 20 comments

- به به، به به! میبینم که بالاخره گرفتی.
- دیگه چه کنیم. ما اینیم دیگه!
- البته به دخترا که بنا به مهارتشون گواهینامه نمیدن.
- هر هر هر! بی مزه.
- خیلی خب. یک سوال بپرسم؟
- بفرما! امرا حالت رو میگیرم.
- برق باطری از کجا تامین میشه؟
- ام… کاربراتور؟

* هیچگونه غرض ضد فیمیمنیستی در ما تحت این پست مستور نیست. شایعه نپراکنید!

Written by شبستان

آوریل 19, 2008 at 7:35 ب.ظ

اعتراف افزایشی…

with 18 comments

بنده دختری چهارده ساله هستم و کلا چشم همه پسرا همر درآد (به غیر از خودم)!

* این پست تنها جنبه افزایش آماری دارد و ارزش دیگری ندارد.

Written by شبستان

آوریل 17, 2008 at 10:20 ب.ظ

احمدی‌نژاد را دوست میدارم داداش!

with 30 comments

بله؟ چیه؟ بهم نمیاد؟ مگه من چمه؟ آقا جان این جانب تغییر عقیده دادم! دوسش دارم. مگه جرمه؟! اصلا همین فردا میزنم تمام پست‌های سیاسیم رو علیه دولت پاک مینوردم! مرد به این باحالی. اصلا هم شبیه میمون نیست. خیلی هم اسب تک شاخه! من تا به حال به چشم، کسی به این زرنگی ندیدم.

اقتصاد رو به چیز نبرد؟ که برد. مردم رو از خونه تو جوب نریخت؟ که ریخت. اعتماد مردم به حکومت تضعیف نکرد؟ که کرد. دانشجو‌های مملکت رو شکنجه نکرد؟ که کرد. تجاوز به ناموس مردم نکرد؟ که کرد. حریم مردم رو زیر پا نذاشت؟ که گذاشت. نصف مملکت رو نبخشید؟ که بخشید. چند روز دیگه هم که جنگ میشه.

آخه این بشر دیگه چه کار کنه که شما بفهمی؟ ها! این قدر آدم از خودش مایه بزاره که به شما بفهمونه. بلانسبت بزغاله هم بود تا حالا صداش درآمده بود. ای بابا! دیگه خودش موشک بندازه تو خونتون؟!

از همین جا به آقای رها پیام میدم، که اصلا مسئله این نیست که چی صدا کنم اون رو! مسئله اینه که چی صدا کنم اینا رو!

* امیدوارم سال دیگه هم انتخابات شرکت کنه. من بهش رای میدم امرا!

Written by شبستان

آوریل 14, 2008 at 2:32 ب.ظ

حسین رضازاده، ۳۰ سال بعد!

with 37 comments

<=== ۳۰ سال بعد ===>

خش‌خاش (خبر گزاری آزاد شبستان) به نقل از خبرگزاری “آسو شیتیل‌بده” اعلام کرد، حسین رضازاده، قهرمان وزنه برداری سنگین وزن سه دوره المپیک، در حال موت است.

علی خشکسالی (رئیس سازمان تربیت بدنی وقت) عنوان کرد: حسین رضازاده که سالها برای این کشور مقام آورد، و هیچ گونه دلبستگی به مال دنیا نداشت، اکنون در فقر و تنگدستی در بیمارستان شهید آیت‌الله خاتمی به حال موت است. وی در جواب خبرنگاری که عوان کرد آیا سازمان تربیت بدنی برای درمان وی کمکی خواهد کرد گفت: البته. با کمکهای ریاست جمهوری، ترتیبی اتخاذ شده است که ۱۰ میلیون از ۲۵ میلویونی که ۳۵ سال پیش قرار بود به او به عنوان جایزه دوهه بدهیم را به صورت اقساط ۹۰ ساله به او اهدا کنیم.

آیت‌الله نامبروان (هنوز زندس!) در پیامی که دیشب در تلویزیون دولتی ایران قرائت شد گفت: سی‌دی صحنه را هر شب میبینم. هی لذت می بارم!

همچنین “آسوشیتیل‌بده” در سایت خود اعلام کرد، با توجه به نرخ تورم روز افزون ایران در طول ۳۰ سال اخیر، ۱۵ قسط این سازمان، به صورت یکجا و به شکل یک بسته آدامس خرسی به وی اهدا شد.

Written by شبستان

آوریل 10, 2008 at 2:28 ب.ظ

ارسال شده در خبر, خش (خاش)

Tagged with , ,

سیستم دوستیابی شبستان!

with 35 comments

ظاهرا هرکس دنبال دوست دختر یا دوست پسر میگرده آمده زیر این مطلب ما کامنت گذاشته! به هر حال کاره خیره دیگه… شما هم اگه میخواین کامنتتون رو بزارین شاید خدا شفا داد!

Written by شبستان

آوریل 7, 2008 at 2:11 ب.ظ

اعتراف!

with 21 comments

یک روز، شایدم یک بعدازظهر، ما نشسته بودیم تو اتاقمون (جای شما خالی) یک فیلم گذاشته بودیم نگاه میکردیم. فیلم بسی خسته کننده بود و از اول فیلم صحنه که هیچی، اصلا لباس بد هم نذاشته بودن بیشرفا! فیلم رسید به جایی که یک خانومه‌ای رفته بود مسافرت بعد برگشت دید بله! حاج آقاشون بالاس و با یک حاج خانم دیگه ریخته رو هم! تو همون زمانی که خانوم قضیه دنبال تفنگ میگشت که بره تو اتاق کاره حاج آقا رو یکسره کنه، ناگهان صدای پایی اومد! ما هم که تیز!، کبوندم روی اسپیس کیبورد، تا فیلم وایسه و کار به جاهای باریک نرسه. پدر گرام از در اتاق وارد شد و بنده لبخند کاملا ملیحی روی لب گماردم تا قضیه کاملا ماست مالی بشه. اما چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید تا فهمیدم که پدر گرام اصلا به لبخند ملیح من توجه نداره که هیچ، چشمهاش اندازه دو تا سینی شده داره مانیتور رو نگا میکنه! ما هم صورتمون رو برگردوندیم دیدیم! اوپس! رو دس خوردیم، خانومه زودتر وارد اتاق شده!

* مربوط به قضیه اعتراف در وبلاگ نوروز 87.

Written by شبستان

آوریل 5, 2008 at 7:26 ب.ظ

ارسال شده در روزنوشت, همینجوری الکی

Tagged with

دیالوگ 014: پاکیزه

with 15 comments

 

- این حاج آقا خیلی پاکه به خدا! تو بگو یک گناه! بگو یک معصیت! اصلا ماهه به حضرت عباس. به جان خودم بقیه مردم باید بیان خودشون رو طهارت کنن با ایشون!

- شنیده بودم حاج آقا خیلی باحاله، ولی نه در حد آفتابه!

* این عکس ته نوستالوژی بود ها!

Written by شبستان

آوریل 2, 2008 at 10:12 ب.ظ

ارسال شده در دیالوگ

Tagged with , , ,