شـــبـستـــان

وبگردی، ولگردی، شبگردی و انواع گردهای دیگر…

Archive for ژانویه 2008

دیالوگ 07: شهر ما خانه ما

with 15 comments

 sad_girl02.jpg

- شما که این همه مدت با هم ازدواج کردین چرا بچه نمیارین؟
- واالله قبل ازدواج به خودم قول دادم که دیگه تو خیابون آشغال نریزم… با زنم هم درمیون گذشتم قبول کرد. این شد که تا الان بچه نیاوردیم.
- به شما میگن یک شهرمند وظیفه شناس.

پ.ن: همش تقصیر شما شد با این پیشنهاداتتون. حالا خر بیار، باقالی بار کن.

Written by شبستان

ژانویه 29, 2008 at 2:12 ب.ظ

ارسال شده در دیالوگ

خواستن و نتوانستن

with 24 comments

9.jpg

دخترها نسبت به پسرها یک مزیت خیلی بزرگ دارن. و اون توانایی حرکت به سمت علایق هست. دخترها میتونن زمینه هایی رو که دوست دارن رو بدون دغدغه‌ی نون و آینده انتخاب کنن و مطمئنا درش پیشرفت داشته باشن. نقاشی، روانشناسی، هنر، موسیقی. دلیلش هم واضح است. چون در آینده پسری از بین ابرها پیدا میشود و دختر مذکور رو تبدیل به بانو میکند. (یعنی حداقل ۹۵ درصد به این شکله!)

مثلا خانم ذهن خاکستری میتونه رشته مردم شناسی بخونه و از صبح تا شب رفتار مردم رو تحلیل کنه که خیلی هم نون آب دار نیست. ولی اگر به خاطر همین رشته روزی ۲۵ هزار تومن هم بگیره مطمئنا ناراحتی از این بابت نخواهد داشت. چون کاری رو میکنه که دوست داره و اینکه کس دیگری قرار است جوش نون را بزند. ( در همینجا مراتب تقدیر رو از آقای بیز بیز به دلیل جانفشانی هایشان در باب زندگی اعمال مینمایم!)

اما من نمیتونم مثلا اگر به رشته جاجیم بافی علاقه داشته باشم برم توش! چون مسلما نمیتونم این انتظار رو داشته باشم که دختری که در آینده قرار است بانوی گرامی این جانب باشد برایم نون بیاورد و بگذارد در دهانم. از طرفی پدر گرامی هم قول شرف یاد کرده‌اند که در سن ۲۵ سالگی اینجانب رو از منزل به در خواهد کرد. تنها شاید بتوان گفت دختری از بین ابرها پیدا میشود، که کار با ماشین لباس شویی را بلد باشد، تا صبح‌ها با جورابهای تمیز بروم سر کار!

توضیح عکس: دخترکی رو مشاهده میکنید که هراسی از سرمای زمستان ندارد، چون میداند که در بهار پسران ابری می‌آیند و او را با خود میبرند و احتمالا خوشبخت میشود و از این حرفا!

Written by شبستان

ژانویه 22, 2008 at 8:02 ب.ظ

بشتابید! آموزش اخلاق حسینی در اپسیلون ثانیه!

with 13 comments

یه تیر خورد بهش، پاش سولاخ شد… هق هق هق…
عزیزش رو کشتن… هق هق هق… ماشاالله ماشاالله!

*

حسی!… حسی!… حسی!…
(این نمونه‌ای از مداحی به سبک راک بود!)

*

دیش دارام دیش دیش دوپس… حسین!
دیش دارام دیش دیش دوپس… حسین!
(وجود یه بچه ترجیحا دو سال به پایین، همراه با چفیه، در بین صفوف الزامیست)

*

داشتم میگفتم، شب فهمیدم همسایه شله زده پاشدم رفتم کمک و 3 تا سطل هم گرفتم آوردم، دیروز صبح هم رفتم حرم گفتم غذای حضرته دیگه خلاصه اونجا هم… تازه شرکت فلان هم ما رو دعوت کرده بود که یک سطل هم از اونجا گرفتم! حسینیه محل که کولاک کرده بود…

*

فلان قدر نفر از مشتاقان حسینی، زیر دست و پای  زائرین حرم این حضرت، طعم شهادت را چشیدند.

*

این بود نمونه‌ای از اخلاق حسینی که به سمع نظرتان رسید.

Written by شبستان

ژانویه 21, 2008 at 8:12 ب.ظ

ارسال شده در اجتماعی, روزنوشت

از اسلام تا چاینا…

with 15 comments

تسبی� چینی

یکی از همکاران ما در شرکتی که توش کار میکنیم به مکه رفته بود. الان برگشته و برایمان مقادیری سوغاتی آورده که شامل: دو عدد موز، دو عدد سیب و یک عدد پرتغال و همچنین یک عدد تسبیح میباشد. حالا بماند که تسبیحش زیاد هم مالی نیست و فضایی بین مهره‌ها وجود نداره تا احتمالا یک نفر ازش استفاده کنه (در اصطلاح عرفانی میگن تسبیحش فضای عبادت نداره!).

چیز جالب در این تسبیح جمله‌ایست که روش نوشته: «مید این چاینا»! این چاینایی‌های پدر سوخته از بازار و خونه بگیر تا دینمون رو هم تسخیر کردن! حالا هی دستاوردهای بیست و نمیدونم چند ساله جمهوری اسلامی رو جلو مردم جار بزن! مرتیکه ریشو! (اصلا به من ربطی نداره شما چی تو ذهنتون میاد، گفته باشم!)

Written by شبستان

ژانویه 17, 2008 at 9:00 ب.ظ

اندر حکایت خورگان اینترنتی

with 13 comments

bored_with_the_internet.jpg
این کاریکاتور رو در اینجای این سایت پیدا کردم که الان هم یک ترجمه‌ی آزاد رو مقابل روتون ازش میبینین. رویش را با قدوم نشانگر خود نوازش کنید تا عرض اندام نماید!
پ.ن: اینطور که بوش میاد (بزار بقیه جمله رو بخون بعد اظهار نظر کن. بوش با وجود احمدی نژاد که حافظ شاعر خوبی است) امتحانا تا سال دیگه به طول می‌انجامد.
بعدتر نوشت: دو حالت داره. یا وبلاگ رو تعطیل میکنم یا مطلب بهتر مینویسم. حالم از وبلاگم بهم میخوره وقتی صفحه اول رو نگاه میکنم!
+ حکایت وردپرسی که به گند کشیده شد.

Written by شبستان

ژانویه 14, 2008 at 10:36 ب.ظ

ارسال شده در اینترنت, طنز, عکس

چرت 09: اخلاق علی وار

with 16 comments

2parvaresh.png 1parvaresh.jpg

کناره جوی آب میاسته. آفتاب سرد زمستانی نیمی از صورتش رو روشن کرده. دستاش رو داخل جیب کوچک کاپشنش فشار میده. مبادا کمی ازمچش بیرون باشه و متحمل سرما بشه. احتمالا با خودش میگه: این دیگه چه آفتاب بی غیرتیه که هیچی رو گرم نمیکنه. کمی جابجا میشه. بالاخره باید کاری بکنه. تمام انرژیش رو جمع میکنه: فـــــــــــــيــــــــــــخ… خرت خرت خرت… قل قل قل قل… تــــــــــــــــــوفــــــــــــــــــــ…. در ادامه اضافه میکنه: یا علی…

البته تمسک جستن از امامان  در کارهای طاقت فرسا تقریبا از رسوم مسلمانان است. بالاخص در این مورد که به شخصه حتی اگر بخواهم شبیه سازی از این موضوع ارائه کنم، مطمئنا به 12 ساعت استراحت مطلق، قبل و بعد از حرکت احتیاج دارم. (البته اگر قبلش جونم رو از راه دهان از دست نداده باشم!)

شرح عکس: راست: قبل از حرکت، چپ: بعد از حرکت

پ.ن: این امتحانات هم که یکی یکی میافته عقب.
پ.ن تر: مینی بلاگم رو اون ور وبلاگ نگا کن چه خوشگله!

Written by شبستان

ژانویه 9, 2008 at 8:42 ب.ظ

ارسال شده در چرت