Archive for ژانویه 2008
دیالوگ 07: شهر ما خانه ما
خواستن و نتوانستن
دخترها نسبت به پسرها یک مزیت خیلی بزرگ دارن. و اون توانایی حرکت به سمت علایق هست. دخترها میتونن زمینه هایی رو که دوست دارن رو بدون دغدغهی نون و آینده انتخاب کنن و مطمئنا درش پیشرفت داشته باشن. نقاشی، روانشناسی، هنر، موسیقی. دلیلش هم واضح است. چون در آینده پسری از بین ابرها پیدا میشود و دختر مذکور رو تبدیل به بانو میکند. (یعنی حداقل ۹۵ درصد به این شکله!)
مثلا خانم ذهن خاکستری میتونه رشته مردم شناسی بخونه و از صبح تا شب رفتار مردم رو تحلیل کنه که خیلی هم نون آب دار نیست. ولی اگر به خاطر همین رشته روزی ۲۵ هزار تومن هم بگیره مطمئنا ناراحتی از این بابت نخواهد داشت. چون کاری رو میکنه که دوست داره و اینکه کس دیگری قرار است جوش نون را بزند. ( در همینجا مراتب تقدیر رو از آقای بیز بیز به دلیل جانفشانی هایشان در باب زندگی اعمال مینمایم!)
اما من نمیتونم مثلا اگر به رشته جاجیم بافی علاقه داشته باشم برم توش! چون مسلما نمیتونم این انتظار رو داشته باشم که دختری که در آینده قرار است بانوی گرامی این جانب باشد برایم نون بیاورد و بگذارد در دهانم. از طرفی پدر گرامی هم قول شرف یاد کردهاند که در سن ۲۵ سالگی اینجانب رو از منزل به در خواهد کرد. تنها شاید بتوان گفت دختری از بین ابرها پیدا میشود، که کار با ماشین لباس شویی را بلد باشد، تا صبحها با جورابهای تمیز بروم سر کار!
توضیح عکس: دخترکی رو مشاهده میکنید که هراسی از سرمای زمستان ندارد، چون میداند که در بهار پسران ابری میآیند و او را با خود میبرند و احتمالا خوشبخت میشود و از این حرفا!
بشتابید! آموزش اخلاق حسینی در اپسیلون ثانیه!
یه تیر خورد بهش، پاش سولاخ شد… هق هق هق…
عزیزش رو کشتن… هق هق هق… ماشاالله ماشاالله!
*
حسی!… حسی!… حسی!…
(این نمونهای از مداحی به سبک راک بود!)
*
دیش دارام دیش دیش دوپس… حسین!
دیش دارام دیش دیش دوپس… حسین!
(وجود یه بچه ترجیحا دو سال به پایین، همراه با چفیه، در بین صفوف الزامیست)
*
داشتم میگفتم، شب فهمیدم همسایه شله زده پاشدم رفتم کمک و 3 تا سطل هم گرفتم آوردم، دیروز صبح هم رفتم حرم گفتم غذای حضرته دیگه خلاصه اونجا هم… تازه شرکت فلان هم ما رو دعوت کرده بود که یک سطل هم از اونجا گرفتم! حسینیه محل که کولاک کرده بود…
*
فلان قدر نفر از مشتاقان حسینی، زیر دست و پای زائرین حرم این حضرت، طعم شهادت را چشیدند.
*
این بود نمونهای از اخلاق حسینی که به سمع نظرتان رسید.
از اسلام تا چاینا…
یکی از همکاران ما در شرکتی که توش کار میکنیم به مکه رفته بود. الان برگشته و برایمان مقادیری سوغاتی آورده که شامل: دو عدد موز، دو عدد سیب و یک عدد پرتغال و همچنین یک عدد تسبیح میباشد. حالا بماند که تسبیحش زیاد هم مالی نیست و فضایی بین مهرهها وجود نداره تا احتمالا یک نفر ازش استفاده کنه (در اصطلاح عرفانی میگن تسبیحش فضای عبادت نداره!).
چیز جالب در این تسبیح جملهایست که روش نوشته: «مید این چاینا»! این چایناییهای پدر سوخته از بازار و خونه بگیر تا دینمون رو هم تسخیر کردن! حالا هی دستاوردهای بیست و نمیدونم چند ساله جمهوری اسلامی رو جلو مردم جار بزن! مرتیکه ریشو! (اصلا به من ربطی نداره شما چی تو ذهنتون میاد، گفته باشم!)
اندر حکایت خورگان اینترنتی
چرت 09: اخلاق علی وار
کناره جوی آب میاسته. آفتاب سرد زمستانی نیمی از صورتش رو روشن کرده. دستاش رو داخل جیب کوچک کاپشنش فشار میده. مبادا کمی ازمچش بیرون باشه و متحمل سرما بشه. احتمالا با خودش میگه: این دیگه چه آفتاب بی غیرتیه که هیچی رو گرم نمیکنه. کمی جابجا میشه. بالاخره باید کاری بکنه. تمام انرژیش رو جمع میکنه: فـــــــــــــيــــــــــــخ… خرت خرت خرت… قل قل قل قل… تــــــــــــــــــوفــــــــــــــــــــ…. در ادامه اضافه میکنه: یا علی…
البته تمسک جستن از امامان در کارهای طاقت فرسا تقریبا از رسوم مسلمانان است. بالاخص در این مورد که به شخصه حتی اگر بخواهم شبیه سازی از این موضوع ارائه کنم، مطمئنا به 12 ساعت استراحت مطلق، قبل و بعد از حرکت احتیاج دارم. (البته اگر قبلش جونم رو از راه دهان از دست نداده باشم!)
شرح عکس: راست: قبل از حرکت، چپ: بعد از حرکت
پ.ن: این امتحانات هم که یکی یکی میافته عقب.
پ.ن تر: مینی بلاگم رو اون ور وبلاگ نگا کن چه خوشگله!





