وبگردی، ولگردی، شبگردی و انواع گردهای دیگر…
with 12 comments
و خداوند مادر را آفرید، و پس از آن فرزند را. سپس فرزند گفت: شام چی داریم؟!
Written by شبستان
دسامبر 17, 2007 روی 11:37 ب.ظ
ارسال شده در اجتماعی, چرت
Subscribe to comments with RSS.
آتوسا
دسامبر 18, 2007 at 12:00 ق.ظ
لامصب چقدر هم عاشقانه بود
تراموا
دسامبر 18, 2007 at 12:28 ق.ظ
گشنمه!
شیخ الشیوخ
دسامبر 18, 2007 at 12:48 ب.ظ
: ) ) آخه همچین چیزایی چه جوری به ذهنت می رسه؟؟!!! قالبت قشنگ شده!
سوگند می خورم
دسامبر 18, 2007 at 1:19 ب.ظ
و در آن هنگام خداوند به مادر الهام کرد که بگوید : به بابات بگو بریم بیرون !
رضا عظیمی
دسامبر 18, 2007 at 6:28 ب.ظ
پس از این سوال بود که خداوند مرد را برای سیر کردن شکم بچه آفرید! قالب جدیدت مبارک .
کوچه باغ
دسامبر 19, 2007 at 11:34 ق.ظ
با درود فراوان خيلي ممنونم. خيلي از آمدنتان خوش حال شدم . راستي!!چقدر قالبتان قشنگ است. ميشه بپرسم كذام پوسته است؟ چون تا حالا اين را نديده بودم .
رامن
دسامبر 19, 2007 at 4:01 ب.ظ
و مادر مهربانانه گفت : هیچی
modir
دسامبر 19, 2007 at 10:42 ب.ظ
همه هم که مثل منو تو نیستن یه سریا هم مهر مادریو میفهمن …
Keshvary
دسامبر 20, 2007 at 8:49 ق.ظ
… و مادر گفت: حالا تو ناهارتو تموم کن!!! D: جالب بود استاد.
هادی
دسامبر 20, 2007 at 12:24 ب.ظ
جالب بود …. حالا نهار چي بود جدي جدي؟؟
ندا
دسامبر 20, 2007 at 2:34 ب.ظ
……… چی بگم؟! ……….
شرقیترین ستاره
ژانویه 17, 2008 at 9:18 ق.ظ
نام
پست الکترونیکی (پنهان میشود)
وبنامه
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق ایمیل باخبر کن.
آتوسا
دسامبر 18, 2007 at 12:00 ق.ظ
لامصب چقدر هم عاشقانه بود
تراموا
دسامبر 18, 2007 at 12:28 ق.ظ
گشنمه!
شیخ الشیوخ
دسامبر 18, 2007 at 12:48 ب.ظ
: ) )
آخه همچین چیزایی چه جوری به ذهنت می رسه؟؟!!!
قالبت قشنگ شده!
سوگند می خورم
دسامبر 18, 2007 at 1:19 ب.ظ
و در آن هنگام خداوند به مادر الهام کرد که بگوید : به بابات بگو بریم بیرون !
رضا عظیمی
دسامبر 18, 2007 at 6:28 ب.ظ
پس از این سوال بود که خداوند مرد را برای سیر کردن شکم بچه آفرید!
قالب جدیدت مبارک .
کوچه باغ
دسامبر 19, 2007 at 11:34 ق.ظ
با درود فراوان
خيلي ممنونم. خيلي از آمدنتان خوش حال شدم .
راستي!!چقدر قالبتان قشنگ است. ميشه بپرسم كذام پوسته است؟ چون تا حالا اين را نديده بودم .
رامن
دسامبر 19, 2007 at 4:01 ب.ظ
و مادر مهربانانه گفت : هیچی
modir
دسامبر 19, 2007 at 10:42 ب.ظ
همه هم که مثل منو تو نیستن یه سریا هم مهر مادریو میفهمن …
Keshvary
دسامبر 20, 2007 at 8:49 ق.ظ
… و مادر گفت: حالا تو ناهارتو تموم کن!!!
D:
جالب بود استاد.
هادی
دسامبر 20, 2007 at 12:24 ب.ظ
جالب بود …. حالا نهار چي بود جدي جدي؟؟
ندا
دسامبر 20, 2007 at 2:34 ب.ظ
شرقیترین ستاره
ژانویه 17, 2008 at 9:18 ق.ظ