بایگانیِ نوامبر 2007
چرت 05: آینده
قدیما، اون وقتا که خیلی کوچیک بودم، به مامانم میگفتم من سنم که بیشتر از 30 بشه، خودکشی میکنم! یعنی چه که آدم پیر میشه!
البته اون موقع خیلی بچه بودم. الان دیگه بزرگتر شدم. بالاخره با ورود به جامعه و دیدن فضای اون، خوندن چندتا کتاب و اینجور چیزا، دیده آدم نسبت به زندگی تغییر میکنه. حالا دیگه پیری شاید یه دغدغه کوچولو بین هوار تا چیزه دیگه باشه. الان که فکر میکنم میبینم… دیگه 25 آخرشه!
خدا ما را میبیند؟
بی عنوان تر تر

خو شبخت کسانی که عقلشان پاره سنگ میبرد، چون ملکوت آسمانها مال آنهاست. انجلیل ماتئوس
آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست.
منبع: ابتدای داستان س.گ.ل.ل اثر صادق هدایت.
پ.ن: من فردا امتحان دارم. ولی نمیدونم چرا درس نمیخونم. یادمه قدیما شب امتحان یک مقدار استرس داشتم و درسا رو سریع میخوندم. البته از همون موقع هم مثل بقیه نبودم. خیلی خونسرتر بودم. ولی الان دیگه به کمال رسیده. شایدم به جای دیگه!
بی عنوان
1- نوزادی، نفهمی، درس، درس، درس، کار، درس، کار، ازدواج، کار، (بچه)، کار، کار، مرگ
2- بهشت؟ جهنم؟ سفید؟ سیاه؟ تناسخ؟ تولد دوباره؟ نیستی؟ نابودی؟
پ.ن: حالا که چی بشه؟
دیالوگ 04: قبل از ازدواج–>بعد از ازدواج!
قبل از ازدواج
پسر: بله! بالاخره. صبر کردن خیلی سخت بوده.
دختر: میخوای ترکم کنی؟
پسر: نه! حتی فکرشم نکن.
دختر: من رو دوست داری؟
پسر: البته! همیشه و همه جا.
دختر: تا حالا سرم رو کلاه گذاشتی؟
پسر: نه! اصلا برای چی داری میپرسی؟
دختر: من رو میبوسی؟
پسر: در هر فرصتی که بدست بیارم!
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من اینطور آدمی نیستم.
دختر:میتونم بهت اعتماد کنم؟
پسر: بله!
دختر: اوه… عزیزم!
بعد از ازدواج
هیچی… حالا دیالوگها رو از پایین به بالا بخونید.
آخر خط (ورژن گربهای)
دیالوگ 03: استغفار
- حاج آقا! حاج آقا!
- چیه پسرم. چرا اینقدر پریشونی؟
- حاج آقا گناه بزرگی کردم.
- مگه چی شده؟
- من… دیشب با هشت تا زن مختلف خوابیدم! چه کار کنم بخشیده بشم؟!!
- اوهوم… خب… ببین پسرم، هشت تا لیمو ترش رو برمیداری، آبشونو میگیری. بعد همه رو در یک قلپ میخوری.
- جدی؟! اینطوری بخشیده میشم؟!
- نه. ولی اون لبخند مسخره رو از صورتت پاک میکنه!










